مهمان کوچک ما

سلام عشق کوچولوی ما ,‌

خیلی وقته واست ننوشتم ,‌ جونم واست بگه که هفته ی پیش رفتیم آخرین سونو و دیدمت همه چیز عالی بود , آقای دکتر ازت کلی تعریف کرد و بعد هم یه عکس از صورتت برامون پرینت گرفتقلب

دیگه اینکه اتاقت کم کم آماده ی ورودتهبغل , اما نمی خواد عجله کنیا , همون سر موقع بیا خوووب؟؟!

عکس چند از وسایلت رو هم می ذارم تا همیشه بمونه آخه خیلی خوشدلن!!

بقیه اش هم بمونه واسه دفعه ی بعد !!




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ توسط م آ ن

کوچولوی بی نام ما!

این هدیه رو مامان نسرین چهار پنج سال پیش یعنی تقریباً وقتی من و بابا جون تازه با هم آشنا شده بودیم به نیت شما خریده و امروز بهمون داد که بذاریم تو اتاق خوشگلت.

میبینی که همه خیلی دوستت دارند و برای بودن و دیدنت لحظه شماری می کنند .

Have a nice day

بابا سامع و من امیدواریم که شما قدردان محبت ها باشی 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/٧ توسط م آ ن

دیشب موقع خواب , بابا دستش رو گذاشت روی دل من و شما حسابی واسش دلبری کردی - شوووت پشت شوت×!×!

خوووب , ساعت ٧ صبح امروز مامان مریم , خوشحال و خندان رفت پیش دایی مجید .ایشالله سفرش بی خطر و خوش!من و بابا سامع هم بعد از اینکه خاله مهدیه و باباش رو که آمده بودن فرودگاه پیاده کردیم دم در خونشون ,‌رفتیم کلپچ خوری , کله پزی آویشن سعادت آباد, باید بگم که شما آقای شکمو تا من آب کله پاچه رو خوردم کلی خوش به حالت شد و شروع به قل قل بازی کردی

بعدش هم امدیم خونه و خوابیدم.

قرار بود وسایل شما گلم رو بیارن از مهدیه جون خواستم بیاد پیشم که تنها نباشم , ساعت از یازده گذشته بود که مهدیه رسید خونمون و تخت کمد ساعت ١:٣٠ امد و نصبشون تا ساعت ۴ بعد از ظهر طول کشید.

گل پسرما همه چیزهات به خاطر اینکه مال توست ,‌خیلی خیلی قشنگن! الهی مبارکت باشههه و تو تخت کوچولوت بخوابی و خوابای قشنگ قشنگ ببینی.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/٥ توسط م آ ن

این لالایی رو وقتی برات می ذارم یا خودم می خونمش ,‌ دست از قل قل خوردن وشوت زدن

funny hit

 برمی داری , آروم می شی و گوش می دی ,‌ گمان می کنم که دوستش داری:

 

بهار شده گُل اومده ,موسم سنبل اومده

بوی خوش بنفشه ها همراه سنبل اومده

ابرای توی آسمون رفتن و آفتاب اومده

ستاره ها که در میان انگار که مهتاب اومده

چشماتو روی هم بذار,‌بخواب که لحظه ی خواب اومده

چشماتو روی هم بذار,‌بخواب که لحظه ی خواب اومده

لالایی لایی لالالایی , لالایی لالایی لالالایی لای لای لای

گلکم بیصبرانه منتظرم که بیای و در آغوش بگیرم و این لالایی رو برات بخونم..

عزیز نادیده ,‌ دلم برای دیدنت تنگ است ...




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/٢ توسط م آ ن

عزیز دل مامانی , پسر قشنگم ! تا آلان که حدوداً ١٠٩ روز مونده به بدنیا آمدنت , همه چی داری الا اسم ؛

Mickey

 آخه می دونی به قول بابا سامع اسم یک بار انتخاب می شه و تا آخر عمر با آدمه ,‌بنابراین دلمون می خواد نامی برای تو گل خوشبوی زندگیمون انتخاب کنیم که همیشه زیبا باشه و تو هم در آینده ازش راضی باشی.

این رو هم بگم که حسابی شیطونی و تو دل مامان ورجه وورجه می کنی و شوتهای ناگهانی می زنی که همه اش شیرینه قربون هیکل کوچولت برم آقااا!

Mickey

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۸/٢٦ توسط م آ ن
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   صفحات جانبي

   دوستان


Daisypath Anniversary tickers Myspace Falling Objects @ JellyMuffin.com Myspace Layouts

pregnancy

Blog Skin