عشق زندگیمون ,گل نازنینمون , صدرای عزیزمون یک ماهگیت مبااارک.
تو این یک ماه دیگه خوب میدونیم زندگی دیگه بدون تو نمی شه!
خنده هات , ناز و ادا و گریه هات همه و همه واسمون کلی شیرینه.
بیشتر دوست داری روزا بخوابی و شبا بیدار باشی. وفتی یکی باهات حرف می زنه حسابی بهش زل میزنی و به حرفاش گوش می دی و دوست داری هی باهات صحبت کنن.
جدی جدی حال و هوای عشق ما رو خوش رنگ تر کردی , ازت ممنونیم و خیییلی خیلییییی دوستت داریم.
این آقا کوچول ما حسابی گل پسریه واسه خودش , خیلی آرومه , خوب می خوره و خوب می خوابه. شبا معمولاً فقط واسه شیر بیدار می شه و باز می خوابه, در عوض صبح زود با چشای باز و شیطونش کنجکاوانه همه جا رو نگاه می کنه و یکی دو ساعت بیداره.
یه هفته بعد از تولدش مشکوک به زردی شدیم , عصر با مامان مریم رفتیم درمانگاه نزدیک خونه آقا دکتره گفت زردی داره ولی درصدش کمه با اینحال بهتره آزمایش بدید که خیالمون راحت بشه ,من راضی نشدم و برگشتیم خونه. شب که سامع آمد و با دایی هم صحبت کرد یک کم ترسیدم , ساعت ١١:٣٠ بود لباس پوشیدیم رفتیم بیمارستان چمران , دکتر اطفال صدرا رو دید و اون هم تشخیص یک کم زرد بودنش رو داد و آزمایش اورژانش نوشت , هیچ کدوممون حالمون خوب نبود صدرا رو دادم به مامان که ببره واسه آزمایش که خانمه مامان رو هم از اتاق بیرون کرد, صدای گریه صدرا موقع خون گرفتن اشک سه تایی مون رو در آورد بعد هم تو همون آزمایشگاه شیر خورد و آروم شد, انتظار تا ساعت دو و نیم صبح واسه گرفتن جواب خیلی دیوونه کننده بود. دکتره که اول ویزیتش کرده بود داشت می رفت توی بخش رفتیم که برای چشم صدرا قطره بگیریم گفت احتمال ۵٠- ۶٠ درصد باید بستری بشه ... وای که داشتم دیونه می شدم. سر ساعت رفتبم و سامع رفت واسه گرفتن جواب و از ته راهرو دیدم که چهره اش خندانه , خوشبختانه زردی گل پسری خفیف بود و نیار نبود بمونه بیمارستان وقتی رسیدیم خونه بابا سامع دو تا قاچ گنده هندوانه برای من گذاشت و یه کم هم از آبش ریخت توی شیشه و داد به صدرا , صدرا خان هم ملچ و ملوچ آب هندوانه اش رو خورد- سامع می خواست یه هر ترتیبی شده جلوی زردی گرفتن پسملی رو بگیره , خدایا همه ی
نی نی های دنیا سالم باشن و بمونن , در کنارشون این نی نی گل ما رو هم از همه بیماریها و بدیها دور کن.
روز دهم تولدش هم مهمونی دادیم و یه عده از فامیل آمدن منزل ما و صدرا هم تا می تونست دلبری کرد و همه رو بیشتر از قبل عاشق خودش کرد/
روز سه شنبه گذشته که من و بابا سامع با هم رفتیم دکتر , سامع گفت حالا دیگه معلومه جای یه نفرمون خالیه و واقعاٌ راست می گفت , جای صدرا خیلی خالی بود.
چهارشنبه ای هم بالاخره نافش افتاد و فرداش یعنی پنج شنبه با باباش رفتن حموم!
راستی این رو هم بگم که صدرا حموم و آب رو خیلی دوست داره و تو آب آروم آروم می شه.
صدرا بعضی وفتا موقع شیر خوردن خوابش می بره و یادش می ره که شیر توی دهنش رو قورت بده , خلاصه تا برای بادگلو بلندش می کنیم شیرهای تو دهنش می ریزه بیرون یا هم یهو بیدار می شه و شیر میپره تو گلوش.
به ماساژهای بابا سامعش هم حسابی علاقمنده و وقتای که بابا پشتش رو می ماله خودش رو یه وری می کنه و با صداهایی ابراز رضایت خودش رو اعلام می کنه.
وقتایی هم که خواب عمیق می ره هیچ چیزی نمی تونه کاری کنه که این گل ما دست از خواب نازش بکشه.
الهی فدات بشم که تو همین ١٧ روزه حسابی دل ما رو بردی من و بابایی حسابی شیفته ات هستیم ....
![]()
اینم چند تا از عکس های صدرا خان جان:
صدرا با دوستاش:

صدرا و میمون کوچولوش:

![]()
صدرا در خواب ناز ( الهی خوابای قشنگ قشنگ ببینی عزیز دلم):



|





![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()














![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





![]()
امروز بیست و هفتم اسفند یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت , شانزده روز از تولد صدرای ما می گذره, گلکم امیدوارم 160 ساله بشی.
به دلیل خرابی کامپیوتر نشد وبلاگت رو آپ کنم و کل خاطره ی تولدت رو امروز برات ثبت می کنم ؛
دوشنبه 10 اسفند طبق برنامه پیش خانم دکتر مغازه رفتم بیمارستان و از اونجا که دردی نداشتم قرار شد که اگر تا هفته ی آینده دردی سراغم نیامد روز دوشنبه هفدهم برم از دکتر برگه نوار قلب بگیرم برم اتاق زایمان و اگر همه چیز خوب بود باز تا نوزدهم صبر کنیم و بالاخره نوزدهم به طریق القا درد برای زایمان بریم.
سامع امد دنبال من و مامان نسرین رفتیم ساندویچ همبرگر خوردیم و بعدش هم رفتیم خونه , سامع رفت دکتر و قرار شد بعد از دکتر بریم فروشگاه اتکا که دوریین بخریم.
ساعت 9 شب بود از فروشگاه برگشتیم و سامع ازم خواست که این چند روز رو خونه مامان نسرین بمونم که اگر اتفاقی افتاد مسافت خونه تا بیمارستان نزدیک باشه . آخر شب سامع رفت خونه و من هم رفتم خوابیدم, از همون سر شب یک کم درد داشتم و تمام شب هم موقع پهلو به پلو شدن یا تکون خوردن دلم درد می گرفت , صبح مامان نسرین من رو بیدار کرد که صبحانه بخورم و بعدش اگه خواستم باز بخوابم , بعد صبحانه مامان رفت میوه بخره و من روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز کشیدم , بعد چند دقیقه رفتم دستشوی و دیدم بعلهههه دردای دیشب بیخود نبوده , خدا خدا کردم که مامان زودتر بیاد , به محض اینکه آمد گفتم بریم بیمارستان , گفت جدی؟! گفتم آره! به مامانم زنگ زدیم و بعد هم با آژانش رفتیم بیمارستان , تو اتاق زایمان معاینه شدم ؛ گفتند خیلی زود آمدی برو پایین قدم بزن تا خانم دکتر از اتاق عمل بیاد, مشغول رژه بودیم که مامان مریم هم رسید , تا ساعت یک ظهر باز رفتم اتاق زایمان , دکتر کشیک معاینه کرد و گفت اگه خونه نزدیکه برو خونه و بعد از ظهر بیا که بستری بشی, رفتیم خونه ی مامان نسرین اینا , دوش گرفتم , ناهار خیلی سبک خوردم و دردها هی بیشتر و بیشتر می شد! قرار شده بود ساعت شش تا شش و نیم بریم برای بستری شدن, سامع طفلی که فکر می کرد زایمان من هفته ی آینده یعنی هفدهم انجام می شه , ماشین رو برده بود برای سرویس و با جریان امروز بعد کارش رفته بود نمایندگی نشسته بود تا کار ماشین تمام بشه وبیاد خونه , که برگشتنش خورد به اوج ترافیک بعد از ظهر و ما با بابا ابراهیم روانه بیمارستان شدیم , سامع که تقریباً پرواز کرده بود همزمان با ما رسید و با هم رفتیم بالا, بهش برگه دادن که بره تشکیل پرونده بده و ازش برای زایمان بی درد و سزارین رضایت گرفتن, و من موندم و دردهایی که لحظه به لحظه بیشتر می شد و مداوم تر , دکتر چندین بار معاینه کرد و گفت که جنین از جاش تکون نخورده , هر چه بیشتر می گذشت توان من برای تحمل دردها کمتر می شد و دیگه به التماس افتاده بودم که منو ببرن برای سزارین , تا ساعت ده شب که دکتر اعتصامی دکتر کشیک دوباره معاینه کرد و دیگه تشخیص سزارین داد , تند تند برای جراحی آماده ام کردن و فقط یادمه که یه آقایی سرمم رو داشت به بالای سرم آویزون می کرد و .....
تو عالم بعد از بیهوشی که داشتن من رو به اتاقم منتقل می کردن تو یه هاله سامع رو یادم می آد و اینکه پرسیدم بچه سالمه؟؟؟
صدرای 3 کیلو و 500 گرمی ما روز 11 اسفند 1388 ساعت 10:40 شب به روش سزارین توسط خانم دکتر اعتصامی در بیمارستان دکتر چمران قدم به این دنیا گذاشت.
بعد از اینکه دیگه هوش و حواسم سر جاش آمد هی سراغ صدرا رو می گرفتم که جوابای مختلف دریافت می کردم , کم کم دلم به شور افتاد مامان می گفت بچه خوبه و سرحاله فقط گفتند بهتره که بخش اطفال تحت نظر باشه, و هی می رفت بهش سر می زد , می گفتم مامان تو رو خدا سالمه؟؟ می گفت به خدا آره ! فردا مامان نسرین آمد پیش من موند و مامان رفت که استراحت کنه و من هنوز صدرام رو ندیده بودم تا من رو با کمک پرستارها راه نمی بردند اجازه بلند شدن نداشتم . بالاخره نزدیکای عصر بود که من بلند شدم و یکراست رفتیم بخش اطفال طفلکم از گرسنگی حسابی بی تاب شده بود و تا به سینه گذاشتمش تندو تند شروع کرد به شیر خوردن و این در حالی بود که گفته بودن صدرا قدرت مکیدنش خوب نیست.
شب هم هی می رفتیم به نی نیمون سر می زدیم و من چون هنوز از بخش زنان مرخص نشده بودم باید اونجا می موندم , شب هم مامان نسرین رفت پیش صدرا و دمای صبح آمد سراغ من که برم بهش شیر بدم . صدرا حسابی شیرش رو خورد و منتظر دکتر شدیم . طبق تشخیص دکتری که صدرا رو بستری کرده بود ما باید تا شنبه تو بیمارستان می موندیم. دکتر کشیک اونروز دکتر نریمان بود وقتی آمد و صدرا رو دید گفت همه چی خوبه فقط از مایع درون شکم مادر خورده و این مساله برای اکثر بچه های سزارین اتفاق می افته و همون شستشوی معده براش خوب بوده , از نظر او مامی تونستیم مرخص بشیم فقط از جهت مسایل حقوقی بیمارستان سامع می بایست رضایت نامه امضا می کرد .
کار ترخیص ما تا حدود ظهر طول کشید و توی یه ظهر بارونی , که مصادف با تولد حضرت محمد بود صدرا کوچولو به خونه ی ما اومد ...
نی نی ما لحظاتی بعد از تولد:

پسرکم , انتظار برای ورود تو به خونه به شمارش روزها رسیده و ما بی صبرانه منتظر دیدن و در آغوش کشیدنت هستیم ؛ نگرانی , اشتیاق , ترس و عشق احساساتی هست که من و فکر می کنم پدرت رو گاه و بیگاه به خودش درگیر می کنه . از خدا می خوام بهمون توان بده که پدر و مادر خیلی خوبی برای تو باشیم .
تولد, اولین قدم تو به سمت استقلال یافتنه , 9 ماه رو با من و به واسطه ی من زندگی کردی , بعد از این خودت به تنهایی قادری نفس بکشی و غذا بخوری البته هنوز با کمک ما! ولی هر چه می گذره مستقل تر می شی , می تونی خودت همه چیز رو به دست بگیری , بنشینی , چهار دست و پا حرکت کنی , بایستی , تصمیم بگیری که چه چیزی رو دوست داری یا نداری! انقدر مستقل که روزی مثل پدرت مرد کاملی می شی و ما از الان و تا همیشه با وجود تو گرمتر خواهیم بود.
عزیزم , دنیایی که در انتظار توست زیباست ! پر از شادی و نشاط و البته در مقابل این فرازها , فرودهایی!
سعی کن مقاوم باشی تا سختی ها رو راحت تر بگذرونی و بدون که در پس هر سختی آرامش نهفته..
مهمه که سعی کنی بفهمی چه چیزی رو دوست داری و دنبال اون علاقه ات بری , در راه آموختن هر مساله ای تمام زیر و بم آن رو یاد بگیری! و در آن وادی بتونی جزو بهترین ها باشی! به این ترتیب با قدم گذاشتن به حرفه ی مورد علاقه ات موفق ترین خواهی شد و چه موفقتیتی از این بالاتر که احساس رضایت درونی داشته باشی.
زرنگ و زیرک باش , نه رند و مکار! پرتلاش و خستگی ناپذیر نه خموده و تنبل
آغوش ما ( پدرت و من ) و خونه تا همیشه امن ترین مامن برای توست و همیشه منتظر و مشتاق به در بر گرفتنت .
مطمئن باش تمام سعی ام رو برای دادن همه ی احساسم به تو خواهم کرد و از آلان برای مواقعی که نادانسته کاستی خواهم داشت ازت معذرت می خوام.
کوچولوی بهشتی , صدرای من , برای سلامت و طول عمر پدرت , پدر بزرگ ها و مادربزرگ هات که وجودشون برکت زندگی مونه , موفقیت و خوشبختی عمو و دایی و خانوادهاشون خیلی خیلی دعا کن ...
می بوسمت
جمعه 7 اسفند 1388
سلام عشق کوچولوی ما ,

خیلی وقته واست ننوشتم , جونم واست بگه که هفته ی پیش رفتیم آخرین سونو و دیدمت همه چیز عالی بود , آقای دکتر ازت کلی تعریف کرد و بعد هم یه عکس از صورتت برامون پرینت گرفت
.
دیگه اینکه اتاقت کم کم آماده ی ورودته
, اما نمی خواد عجله کنیا , همون سر موقع بیا خوووب؟؟!
عکس چند از وسایلت رو هم می ذارم تا همیشه بمونه آخه خیلی خوشدلن!!



![]() |

![]() |

![]() |

![]() |

![]() |

![]() |

![]() |

![]() |

بقیه اش هم بمونه واسه دفعه ی بعد !!




